تبليغاتX
داران - مروری بر حماسه قاسم
ادبیات و شعر

پس از سوگ عبدالله بن حسن
من از سوگ قاسم سرایم سخن

چه قاسم، پسر زاده مرتضی
روان تن شاه دین مجتبی

این ابیات شروع قسمت اول شعر با این توضیح است؛ آغاز داستان در ستایش شاهزاده قاسم بن حسن است؛ پس از معرفی قاسم، قسمت بعد با این عنوان شروع می‌شود: اذن نبرد خواستن شاهزاده قاسم از عم بزرگوار و نپذیرفتن آن حضرت و زاری شاهزاده و دلداری مادر:

به مرگ برادر دلم گشت خون
روانم بفرسود و تن شد زبون

بفرما بدان سو كه او بار بست
بتازم من ای شاه بالا و پست

در قسمت بعد به: «خواهش مادر شاهزاده از امام حسین(ع) میدان رفتن فرزند را و نپذیرفتن آن حضرت …» اشاره می‌شود.

چو آمد، ز شه خواست اذن نبرد ه
چرا گشت نومید و رخسار زرد؟

همانا نه شایان ناورد بود
فدا گشتنت را نه در خُوَرد بود

جوانم یتیم است، مشكن دلش
به بزم شهیدان بده منزلش …

در این قسمت، اصرار قاسم را می‌بینیم كه با كلی دلایل و صحبت‌های دیگر، امام حسین(ع) به او اجازه رفتن به میدان بدهد:

به جانِ همین تاجور شهریار
مرا وارهان از غمِ روزگار

گمان كن مرا حق بدان شه نداد
چنان دان كه قاسم ز مادر نزاد

تو تنها و بدخواه، چندین هزار
نمانده ز یاران یكی نامدار

عنوان قسمتی دیگر این است: «به میدان فرستادن امام، قاسم را و گفت‌وگوی آن جناب با عمر و حمله كردنش به لشكر»

به شكل كفن كرد رختش به بر
زدش بوسه بسیار بر چشم و سر

بگفت این تو، این پهنه رزمگاه
برو كت خداوند بادا پناه

و در این قسمت است كه رجز خوانی قاسم شروع می‌شود:

منم قاسم آن صفدر نامور
قسیم جحیم و جنان را پسر

حسن ـ شاه ابرار ـ باب من است
كجا چرخ را توش و تاب من است

نیا مصطفی، مام بابم بتول
كه زهرا همی خواند او را رسول

اوج حماسه در این جا شروع می‌شود و قاسم شاد است كه به آرزوی ابتدایی خود یعنی رفتن به رزمگاه رسیده است.

عنوان قسمت بعد این است: «برانگیختن عمر سعد، ازرق شامی را به رزم شاهزاده قاسم و فرستادن دو پسران خویش را به میدان‌ آن جناب»

چو با آن سرافراز شد رو به رو

بیفكند پیچان سنان سوی او

شهنشاه زاده ندادش امان

بدو تاخت توسن، چون باد دمان

بزد تیغ و از پیكرش دست راست

بیفكند و ز پهنه فریاد خواست

عنان را بپیچید نامرد از او

سوی ازرق بد گهر كرد رو

همی رفت و خون می‌چكید از برش

زره پر ز خون و نگون مغفرش

به نزد سپاه آمد و جان سپرد

خدایش سوی آتش تیز برد

شاعر در بخش بعدی به «كشته شدن ازرق شامی به دست شاهزاده گرامی»‌می‌پردازد:

ز ازرق چو شد كشته آن چار پور

هُش. از مغز او گشت یكباره دور

همی از رنخ كند ریشِ پلید

گرازانه آواز دل بر كشید

در این قسمت، شاعر به شجاعت قاسم می‌پردازد و نبرد جانانه‌ای كه بادشمنان پلید داشته است. در قسمت بعد تصویری عاشقانه و درام را می‌بینیم با این عنوان: «رفتن شاهزاده به وداع مادر»

بزد بوسه داماد بر دست شاه

به پرده‌سرا نارسیده هنوز

از آن بركشیده سرادق به گوش

رسیدش ز غمدیده مادر، خروش

كه می‌گفت ای سروِ باغ حَسَن

سرورِ دل و جانِ ناشادِ من

شهِ یثربی را برادر پسر

یتیم جوان یادگار از پدر

ندانم چه پیش آمد از دشمنت؟

چه آمد ز پیكار اهریمنت…

در قسمت بعد، پس از وداع مادر، شعر «رفتن شاهزاده قاسم، بار دیگر به میدان و شهید گشتن آن جناب» شروع می‌شود:

نشست از بر باره بادپای

به پیكار دشمن بر آمد زجای

دو زلف ازكمندش دلاویزتر

خود از تیغ برنده خون‌ریزتر

اوج حماسه را در این‌جا می‌توان دید:

چنان سود بر دسته تیغ، دست

چنان جنگ را آستین برشكست

چنان بر دو ابرو بیفكند چین

چنان زد به كوفی سپه، خشمگین

كه سالار لشگر، دل از جان برید

تو گفتی اجل را برابر بدید

بلرزید از او پیكر كوهسار

زمین گشت جنبنده سیماب‌وار

زمین را چو پر كرد از كشتگان

برانگیخت اسب و بیفشرد ران

به سوی علمدار بدخواه تاخت

سبك تیغ و بازوی مردی فراخت

كه سازد درفش سپهبد نگون

كشد پیكر نابكارش به خون

سپاه از سوار و پیاده دمان

گرفتند گردش به تیر و كمان

سبك در یكی حمله، شیر نبرد

از آنان بیفكند هشتاد مرد…

پس ازذكر رشادت‌های قاسم، به شهادت آن جوان رعنا می‌پردازد:

به ناگاه از تیرباران سخت

بشد باره‌اش پست و برگشت بخت

پیاده چو شه‌زاده قاسم بماند

به پهلوی او كافری نیزه راند

همان نیزه كار جوان را بساخت

دو اسبه اجل بر سر او بتاخت

چو دیدندش افتاده از كار جنگ

گرفتند گردش سپه، بی‌درنگ

یكی نیش خنجر زدش بی‌درنگ

یكی زد به زوبین، یكی زد به سنگ

یكی زد به تیرش، دگر یك به تیغ

یكی با زدوده سنان ای دریغ

زپای اندر افتاد، سرو جوان

زهر حلقه جوشنش خون، روان …

قسمت آخر شعر به «آوردن امام(ع) پیكر شاه‌زاده ناكام را در خیام حرم و مویه‌گری اهل حرم محترم بر او» اشاره می‌شود:

بگفت این و بگرفت در پیش زین

تن پاك شه‌زاده نازنین

به سوی سراپرده آورد باز

خروشید‌كای بانوان حجاز!

شاعر در 607 بیت، ماجرای قاسم بن حسن(ع) را با زبان نظم به تصویر می‌كشد و با لحنی حماسی به شجاعت و رشادت این جوان برومند می‌پردازد. این‌جاست كه در می‌یابیم، جوانان كربلا چگونه درس ایثار و شجاعت و شهامت در پیشگاه سرورشان حسین(ع) پس داده‌اند.

كسانی كه شهادت برایشان شیرین‌تر از زندگی دنیوی بود. قاسمی كه با تمام جوانی‌اش، توانست موجی از لشكر پلید دشمن را به عقب براند و تعداد زیادی را به هلاكت برساند.

شهامت و پیكار قاسم از نگاهی دیگر،‌ عشق به زندگی بود. چون برای او سخت بود كه دشمن به آن حریم محترم وارد شود.

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم بهمن 1385ساعت 1:57  توسط علی باباجانی |