تبليغاتX
داران
ادبیات و شعر

                  تقدیم به پیامبر رحمت

 

از بام کوه امده تا روشنم کند

پیراهن بلند خدا را تنم کند

او امده ست تا که بگوید خدا یکی ست

فکری به حال مردم عاشق صنم کند

حرفش نه از خود است که از جنس روشنی ست

او نیست نیست انکه همیشه "منم" کند

او مایل است تا به مصاف خودم روم

تا این که در مبارزه مرد افکنم کند

بیدم که در عبورنسیمی شکسته ام

شاید که لطف حضرت او اهنم کند

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم دی 1385ساعت 20:42  توسط علی باباجانی | 
قصه های شیرین کلاغک/به نشر

ماه دو تکه/کانون

اوزون حسن/مدرسه

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم دی 1385ساعت 15:57  توسط علی باباجانی | 

بفرما بنزین

- آی بچه‌دار، آی خانه‌دار، آشغال را بردار و بیار!

این صدای کارگر شهرداری بود که پشت سر ماشین زباله داشت می‌رفت و آشغال‌ها را توی ماشین می‌ریخت. مردم آن کوچه مهربان بودند. خانمی همراه آشغال، چندتا چایی داغ آورد و گفت: «بفرمایید! خسته نباشید!»

راننده و کارگر چایی‌شان را خوردند و به کارشان ادامه دادند. چند خانه جلوتر، مردی با آشغالش یک دستمال تمیز آورد. آشغال را که انداخت توی ماشین، با دستمال، شیشه‌ی جلوی ماشین را تمیز کرد.

دختر بچه‌ای همراه آشغال، شیرینی آورد و گفت: «بفرمایید! دیشب تولد من بود. قابل ندارد.»

یکی از کارگرها خواست سیلی محکمی به دختر بزند، ولی قبلش گفت: «خجالت نمی‌کشی. خوش‌گذرانی کردید و همه‌چیز را خوردید، آشغال به ما تعارف می‌کنی. به مامانت بگو به جای جشن تولد، کلاس تربیت برایت بگذارد.»

دختر، در کارتون شیرینی را باز کرد و گفت: «بفرمایید! من شیرینی را گفتم، نه آشغالی را.»

مرد کارگر از خجالت قرمز شد. شیرینی را با آشغال گرفت. به جای آن که آشغال را بیندازد توی ماشین، حواسش پرت شد و شیرینی را انداخت توی ماشین. مردم آن کوچه آن‌قدر مهربان بودند که ماشین زباله دوست داشت همه‌اش آن‌جا باشد. همیشه به صاحبش می‌گفت: «توی این کوچه بیش‌تر بمان؛ چون حسابی به ما می‌رسند.»

ماشین زباله به آخرین خانه این کوچه رسید. مردی قوی‌هیکل با آشغال آمد بیرون و بعد از کلی حال‌و‌احوال کردن با ماشین و صاحبش و کارگرها گفت: «چیزی کم‌و‌کسری که ندارید.» بعد فوری رفت خانه و با یک دبه پر از بنزین آمد بیرون. به راننده گفت: «بفرماید! شاید توی راه بنزین تمام کردی. این بنزین برای ماشین گُلت. الهی چرخ‌هایش برایت بچرخد!»

ماشین زباله با یک بوق بلند از همه‌ی مردم کوچه تشکر کرد و رفت کوچه بعدی.

- آی خانه‌دار، ای بچه‌دار، آشغال را بردار و بیار.

ماشین هم چندتا بوق زد. خانمی با آشغالش آمد بیرون. روبه کارگر کرد و گفت: «چه‌خبر شده؟ مگر داری میوه می‌فروشی که این‌طوری داد می‌زنی؟»

چند قدم جلوتر یک ماشین شیک آخرین مدل دم در خانه‌ی بزرگی پارک شده بود. با دیدن ماشین زباله گفت: «واه‌واه، پیف‌پیف، چه بوی گندی می‌دهی!»

ماشین زباله تعجب کرد: «با من بودی؟»

- آره، با تو بودم. نمی‌توانی مثل من تمیز باشی.

ماشین زباله ناراحت شد: «برو سوسول بی‌مصرف برو رنگت را عوض کن که مثل زردچوبه است.» بعد به راه خودش ادامه داد. توی آن کوچه پر از ماشین‌های رنگارنگ بود. ماشین بعدی یک ماشین سبز‌رنگ بود. به ماشین زباله گفت: «وای، باز هم که آمدی کوچه‌ی ما. تو اصلاً نمی‌توانی خودت را بشوری. همه‌اش بوی گند می‌دهی!»

ماشین زباله گفت: «چشم‌هایت را باز کن، ببین من همین امروز از کارواش آمدم. این بوها مال آشغال شماست که جمع کردم.»

ماشین زباله تا ته کوچه کلی حرف از ماشین‌های دیگر شنید. وقتی از آن کوچه بیرون رفت گریه‌اش شروع شد. راننده گفت: «چی شد؟‌چرا گریه می‌کنی؟»

ماشین زباله گفت: «از دست ماشین‌های این کوچه خسته شدم. دیگر به این کوچه نمی‌آیم. بگذار بفهمند من چه‌قدر به دردشان می‌خورم.»

از آن به بعد ماشین زباله به آن کوچه نرفت. آن کوچه پر از آشغال شده بود. کوچه‌ای که تا چند روز پیش تمیز بود و ماشین‌های رنگارنگش به تمیزی کوچه و خودشان پز می‌دادند. همه‌جا بوی گند می‌داد. مردم آن کوچه هر روز سراغ ماشین زباله را می‌گرفتند؛ ولی از ماشین زباله خبری نبود. ماشین زباله به همه‌ی کوچه‌ها می‌رفت، غیر از آن کوچه.

مردم آن کوچه، یکی‌یکی با شهرداری تماس گرفتند؛ امّا فایده نداشت. همه نامه برای شهرداری نوشتند، باز هم بی‌فایده بود. یک روز راننده‌ی ماشین زرد، راننده‌ی ماشین زباله را دید و همه‌چیز را گفت. راننده ماشین زباله گفت: «همه‌اش تقصیر ماشین‌های کوچه‌ی شماست. خودتان هم مقصرید؛ چون همه‌اش غر می‌زنید. تازه به ماشین من هم بد‌و‌بیراه می‌گویید. تا وقتی که خودتان را درست نکنید، ما به کوچه‌ی شما نمی‌آییم.»

یک روز ماشین زباله آشغال‌های کوچه‌ی مردم مهربان را جمع کرد تا رسید به ته کوچه. با تعجب دید ده‌- دوازده ماشین جلوش ایستاده‌اند. ماشین‌ها مال کوچه بغلی بودند. ماشین زباله گفت: «بروید کنار، ماشین‌های تمیز و پررو! من بو می‌دهم. می‌ترسم حال‌تان به‌هم بخورد.»

ماشین زرد که جلوتر از همه بود رفت جلو. یک دسته گل زرد قشنگ داد به ماشین زباله و گفت: «مرا ببخش! تو خیلی خوبی.»

ماشین سبز یک لاستیک نو داد به ماشین زباله و گفت: «الهی چرخت برای کوچه ما بچرخد. تو اگر نباشی، همه‌جا پر از آشغال می‌شود.»

ماشین پژو دو‌- سه لیتر بنزین داد به ماشین زباله و گفت: «این چند روز که نبودی کوچه‌ی‌مان بوی گند گرفته.»

ماشین بنز یک بوق قشنگ داد به ماشین زباله و گفت: «قابل شما را ندارد! زحمت بکش بیا و کوچه‌ها را تمیز کن!»

ماشین وانت جلو آمد و یک ماچ گنده از ماشین زباله گرفت و گفت: «من هیچ‌چیز ندارم به تو هدیه بدهم. فقط قول می‌دهم که وقتی آمدی کوچه‌ی ما، کمکت کنم و دیگر هیچ ماشینی به تو بد نگوید.»

همه ماشین‌ها گفتند: «ببخشید! دیگر به تو حرف بد نمی‌گوییم. ما اشتباه کردیم.»

ماشین زباله وقتی پشیمانی ماشین‌ها را دید، رفت توی آن کوچه و آشغال‌های کوچه را جمع کند. سرکوچه یک پلاکارد بزرگ زده بودند که روی آن نوشته شده بود: «ورود ماشین زباله‌ی عزیز را به کوچه‌ی‌مان گرامی می‌داریم.»

مردم کوچه برای ماشین زباله، راننده و کارگرها دست زدند. کوچه بوی اسفند می‌داد. یکی از اهالی کوچه یک گوسفند جلوی ماشین قربانی کرد. ماشین زباله تشکر کرد و گفت: «حالا آشغال‌های‌تان را بدهید.» امّا کسی آشغال نداشت. وانت گفت: «ماشین زباله‌جان، امروز صبح همه آشغال‌ها را من بردم. از فردا زحمت بکش بیا کوچه‌ی ما.»

ماشین زباله از همه تشکر کرد و از آن کوچه رفت، در حالی که کلی هدیه و شیرینی گرفته بود.

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم دی 1385ساعت 19:34  توسط علی باباجانی | 
باز می شوی

مثل بال شاپرک

پهن می کنی

به روی سقف شب

سفره سپید خنده را

با تو

صبح مان بخیر می شود

سلام آفتاب

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم دی 1385ساعت 12:19  توسط علی باباجانی | 
+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم دی 1385ساعت 20:25  توسط علی باباجانی |